تبليغاتX
روزهای آبی و مشکی زندگی ما



























روزهای آبی و مشکی زندگی ما

وای خودم هم نمیدونستم اینقدر کلاس رفتن توی روحیم تاثیر مثبت میزاره

هر چند که یکم خسته میشم از اینکه باید برم و بیام و بدون ماشین خیلی سخت میگذر ولی خوب از  یه نظر هم خیلی توی روحیم تاثیرمثبت داشته .

اخر هفته ممکنه بابا جون و مامانم بیان خونمون .

خواهری هم میخواد باهاشون بیاد .

دیروز تولد بابام بود . خیلی دلم براش تنگه .

همسری هم خیلی خوب و مهربون شده .

دیگه مثل قبل دعوا نمیکنیم . داد نمیزنیم . غر غر نمیکنیم . انگار هر دومون عوض شدیم .

احساس میکنم خیلی بزرگ شدم .

دوستای تازه ای هم پیدا کردم  .

کلا خدایا شکرت که همه چیرو اروم کردی .

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط سارا| |

سال نو مبارک خیلی حرفا هست که دلم میخواست بنویسم ولی وقتش نبود .

عید امسال یکی از بهترین عیدای عمرم بود که توی خونه خودم با ارامش سپری شد

جدیدا کلاس زبان میر و امروزم اولین جلسه کلاس حسابداری رو قراره شروع کنم . به این ترتیب از ۷ روز هفته ۵ روز رو کلاس دارم . خیلی خوشحالم .

ب همسری رفتیم دکتر که قرص داده به هردومون رابطه مون فعلا شکر خدا خوبه .

همه چی مثل سابق شده .

دیشب هم سالگرد عقدمون بود که همسری طبق معمول به علت مشغله زیاد یادش نبود .

البته طفلی وقتی فهمید کلی ناراحت شد و توضیح داد که به علت درگیری فکری بالا یادش رفته منم که خاونم خوب گفتم اشکالی نداره .

البته من واسه خودم کم نزاشتم دیروز بعد از کلاس زبان رفتم یه تاپ و دامن و یه تیشرت واسه خودم خریدم .

و یه دونه از این تزینی های گرد شیشه ای که موزیک میزنه و سه شاخه گل رز پر و یه دستبند چرم استیل  واسه همسری خریدم .

در کل شب خوبی بود .

خدایا همسری رو همیشه همینقدر خوب و صبور و مهربون نگه دار .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 10:43 توسط سارا| |

هستم اما دیگه من نیستم .

دارم یاد میگیرم بشم ما .

دیگه من بودنم داره تموم میشه و ما میشم .

کاش اونم منیت رو بزاره کنار و مثل من تلاش کنه ما بشیم .

روزا میان و میرن و به عید نزدیک میشیم .

کاش فقط حرف اینکه باید خونه دلمون رو از چرک و کینه پاک کنیم رو نزنیم . کاش بهش عمل کنیم .

کاش میشد توی سال جدید دو تا چشم جدید برای دیدن این دنیا از خدا عیدی میگرفتیم که هیچ بدی رو نمیدید .

کاش میشد قدرت مبارزه با شیطان درونمون رو پیدا میکردیم .

من از زندگیم هیچی نمیخوام جز مهر و محبت و ارامش .

شاید خودم هم مقصر بودم که الان اون ارامش رو ندارم . وقتی به قبل برمیگردم میبینم همیشه هم اون مقصر نیست یا نبوده منم یه جاهایی اشتباه کردم منم یه جاهایی رفتار معقولی نداشتم .

ولی در هر حال الان دارم سعی میکنم بهتر بشم .

امیدوارم خدا خودش کمکم کنه .

هر چند که توی این مدت من اصلا به خدا نزدیک نشدم ولی خوب مگه نه اینکه اون بخشنده است امیدوارم منو هم ببخشه .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 10:18 توسط سارا| |

خدایا چرا منو از یاد بردی توی این دنیای شلوغ ؟؟؟؟ باورت میشه من همون ......؟؟؟؟؟؟

خدایا چرا باید کاری کنی که محبت رو توی نگاه بنده ات گدایی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چرا فریادهایی که توی گلوم دارم و  اشک میشن رو نمیبینی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی اوقات و بعضی از لحظه ها اینقدر برای ادم سنگین میگذره که ادم حاضره این زندگی رو تموم کنه .

دقیقا حالیکه من پنجشنبه شب داشتم .

اخرین روز هفته بود همه چیز خیلی اروم و خوب پیش میرفت و داشتم اماده میزبانی برای فردا که مهمان داشتم میشدم . ولی چه حیف که انسان از چند لحظه بعد خود خبر ندارد و این من بودم که نمیدانستم ارامش قبل از طوفان چیست ؟

ارامش قبل از طوفان یعنی سپری کردن یه بعد از ظهر دلچسب توی اغوش عزیزتری کسی که داری و به یادگار موندن لحظه های قشنگ .

ارامش قبل از طوفان یعنی یه عصر زیبا و زمستونی پنجشنبه که بری خرید کنی برای اولین سفره سال تحویلی که میخوای توی خونه خودت باشی .

ارامش قبل از طوفان یعنی شام بری خونه مادرشوهرت و کلی اروزهای قشنگ داشته باشیو کلی چیزای زیبا رو از عید امسال توی ذهنت مجسم کنی که یه دفعه .

طوفان شروع بشه اونم با اومدن یه ادم عوضی که ساعات شبانه روزش رو گم کرده و نمیدونه ساعت ۹۸ شب هیچ بانکی باز نیست .

و این بشه اغاز همه ماجرای طوفان یا بهتره بگم سونامی زندگی من .

اون شب با همسری توی خونه پدرشوهر اینا بخاطر اون عوضی که نمیدونم کی بود بحث شدیدی داشتیم نمیدونم شاید من مقصر بودم شاید همسری هم بیشتر از من دلش میخواست دعوا کنه .

و این شد که من به حالت قهر از خونه مادر شوهری اومدم خونه خودمون و همسری هم ی ده دقیقه بعد اومد اما چه اومدنی .

دعوا که اروم نشد بدتر هم شدیم .

و کار رسید به جایی که من توی یه لحظه نفهمیدم دارم چیکار میکنم .

۵۰ تا قرص رو خوردم و خودمو کشتم .

یه ساعتی گذشته بود همسری فهمید و به خانوادش اطلاع داد و راهی بیمارستان شدیم .

بماند که چه عذابی کشیدم تا حالم بهتر شد .

وخودمو بکشم بهتر از اینه که با زندگی من کسی بخواد سکته کنه یا بمیره  چه از طرف همسری چه از طرف خانواده من .

زندگی خیلی هم سخت نیست ولی نمیدونم چرا یه لحظه هایی اینقدر سخت و سنگینه که نفسم رو بند میاره .

جالبه برام همسر مهربان و دلسوزی دارم ولی نمیدونم چرا با من این رفتار ها رو داره .

البته این چند روزه فهمیدم چرا ....

و جالب تر اینکه فهمیدم هیچکس مثل پدر و مادر ادم نمیشه .

وقتی که من اینکارو کردم همسرم با اینکه میدید چه حال بدی دارم ولی بازم به فکر خودش بود و همون ادم خودخواه و مغرور بود .

حتی حاضر نشد بیاد و یه کلمه حرف بزنه باهام .

فقط برام اس فرستاد که بیچارم کردی خسته شدم ازت برو گمشو عوضی .

ولی برام جالب بود کسی که اینهمه بدش میاد از من چرا باید منو نجات بده ؟

چرا منو برد بیمارستان ؟

فکرمیکردم اون حرفا رو از سر عصبانیت زده و واقعا دوستم داشته که نمیخواسته بلایی به سرم بیاد .

و این بود که همین سوالات رو ازش پرسیدم

ولی در اوج ناباوری بهم گفت نه بخاطر تو نبود که بخاطر این بود که پدر مادرت چی میگفتند فردا بهم .

و من فهمیدم که وجود من پشیزی ارزش نداره توی زندگیش .

 نمیدونم چرا ولی انگار بعد از تصادفی که سال قبل کردیم همسرم رو توی اون تصادف از دست دادم و دارم با ی ادم دیگه زندگی میکنم کسی که تمام ویژگی هاش برعکس ادمیه که من باهاش پیمان ازدواجم رو بستم .

الان همه چی اروم شده دوباره و منو همسرم به هم قول دادیم که بشیم همون ادمای سابق .

ولی میدونم که این قول هم ی دروغه .

تظاهر رو توی رفتارش میبینم .

دیگه عشقی توی نگاهش نیست نسبت به من .

شاید منم دارم تظاهر میکنم به عاشق بودن .

شاید منم ......

فقط میتونم بگم هردو برای هم غریبه شدیم شاید ظاهرمون اینو نشون نده ولی در باطن هیچ کدوممون اشتیاقی برای به دست اوردن دل هم نیست .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:35 توسط سارا| |

ماه شدم .

چند وقتی بود که دلم خیلی میخواست موهام رو رنگ کنم ولی از اونجا که همسری دوست نداشت رنگ نمیکردم .

نمیدونم چی شد یه دفعه تصمیم گرفتم بدون اینکه به همسری بگم برم و موهام رو رنگ کنم .

شاید میخواستم سورپرایز باشه براش .

 شاید میخواستم ببینم وقتی منو یه دفعه با این تغییر میبینه نظرش چیه .

این شد که صبح یکی از روزهای هفته قبل بلند شدم رفتم دفتر و بهش گفتم میخوام برم بیرون کار دارم .

و این شد که رفتم ارایشگاه و موهام رو یه رنگ بلوند دودی خوشمل رنگ کردم .

وقتی رفتم توی ارایشگاه خیلی ناراحت بودم احساس میکردم خیلی کار بدی کردم که بهش نگفتم حس گناه بهم دست داد .

این بود که براش اس ام اس فرستادم : عزیزم منو ببخش

و دیدم اس داد : چی شده ؟

براش نوشتم : هیچی گلم .

نوشت : نه یه چیزی شده صبحی  هم که اومدی معلوم بود میخوای یه چیزی بگی ولی نگفتی .

گفتم نه عزیزم کلا گفتم ببخش .

و موهام رو رنگ کردم .

نزدیک ظهر که کارم تموم شد و موهامو سشوار کشیدن گفتم برم دفتر که همسری یه دفعه شکه بشه .

توی راه زنگش زدم که دیدم ای دل غافل اون زود راه افتاده بره خونه .

و این شد که بهش گفتم همونجا که هستی وایسا منم دارم میام با هم بریم .

و راه افتادیم و رفتیم که برسیم به همسر محترم .

وقتی منو دید قیافش دیدنی بود .

ولی من فکر نمیکردم که این برخورد رو بکنه .

یه دفعه برگشت گفت خیلی دروغ گویی .

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منو بگی فکم چسبید زمین .

گفتم خوب نشدم ؟

گفت نه .....

وای اینقدر توی ذوقم خورد

خلاصه یکم دیگه با هم جرو بحث کردیم و حسابی زد توی ذوقم .

رسیدیم خونه سر نهار هم هی گیر داد بهم کاری کرد اشکم در اومد رفتم روسری پوشیدم سرم و دیگه نهار نخوردم گفتم عصر میرم یه رنگ مشکی میریزم روش که تو خوشت بیاد .

خلاصه دید من خیلی ناراحتم اومد و به نوعی از دلم در اورد و گفت من برای خودت میگم موهات از بین میره با رنگ .

خلاصه این هم تموم شد .

ولی خیلی خوشمل شدم .

رفتنمون هم معلوم نیست هنوز .

واسه عید هم هنوز خرید نکردیم .

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 16:3 توسط سارا| |

ههههههههه

یه عالمه حرف دارم که بزنم ولی نمیتونم همشو بگم خلاصه ای از اتفاقاتی که افتاد .

ما دوباره برگشتیم خونمون .

مسافرت خیلی خوش گذشت مخصوصا با اومدن همسری اوضاع بهتر هم شد و خوشی ما دو چندان شد .

الهی بگردم بابام که خیلی دوباره توی این سه هفته به من وابسته شده بود براش سخت بود دوباره ازش دور شم .

واسه منم خیلی سخت بود .

اونجا که بودم رو مبلی های مامان رو با کمک بابا عوض کردیم مبلا خیلی خوشمل شدن دوباره .

همسری که اومد سه بار از نهار رفتیم بیرون .

به غیر از اینکه شبا هم اکثرا با دوست همسری میرفتیم بیرون و دور هم بودیم .

شب اخری هم قبل از اومدنمون رفتیم خونه دوست همسری خوش گذشت مخصوصا که من با دوست همسری کل انداخته بودم سر اینکه پیر شده و کلی خندیدیم .

بعدشم رفتیم خونه عموم اونجا هم خوش گذشت .

شب موقع برگشتن از خونه عموم .

وقت خداحافظی عموم به همسری میگه دستت رو بده اونم دستش رو میده به عموم و عموم یه انگشتر از دست خودش درمیاره و میکنه دست همسری میگه ببین اندازته و انگشتره که فیت دست همسری بود رو میده به همسری و میگه مبارک باشه دیگه درش نیار اینم یه یادگاری از من داشته باش .

انگشترش نقره هستش و یه نگین سیاه داره و با دست قلمکاری شده .

برام جای بسی تعجب داشت عموم که انگشتراش رو اینهمه دوست داره چطور یکیشو داد به همسری

.

خلاصه برگشتیم و روز ا ز نو و روزی از نو .

و از اون چند روز هم فقط خاطراتش برامون موند .

اما از وقتی برگشتیم یه اتفاق مهم اونم اینه که تصمیم قطعی گرفتیم که بریم کیش زندگی کنیم .

هر چند اولش خانواده همسری مخالفت کردند ولی وقتی همسری باهاشون صحبت کرد راضی شدند .

یه اتفاق دیگه اینکه ماشینمون رو بردیم تحویل دادیم و الان بی ماشین شدیم دوباره .

خیلی سخته .

هوا هم خیلی سرده .

چند شب قبل برف میامدم .

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 17:13 توسط سارا| |

پیرو بخشنامه ای که از طریق تلفن همراه برای اینجانب قرائت شد .

همسر محترم اعلام داشتند که اینجانب را انتخاب نموده که وظیفه ای بزرگ را به ما محول سازند و این ماموریت کاملا سری میباشد و هیچ یک از اعضای خانواده اینجانب نباید از این امر مهم خبر دار شوند.

حالا به شرح این عمیلات میپردازیم

همسری : برو قیمت بلیط برای روز پنج شنبه رو برام در بیار

 من : چشم عزیزم ولی بلیط واسه پنج شنبه روی ۱۵۰ تومنه

همسری : کسی چیزی نفهمه

من : باشه اقا

و امروز رفتم و براش بیلط گرفتم از پردیس و این شد که همسری قراره روز جمعه ساعت ۵ و نیم عصر پرواز کنه و به من برسه دوباره .

وای اینقدر خوشحالم .

هر بار که از هم دور میشیم برای دیدن هم پر پر میزنیم و این حس منو میبره به دوران شیرین اشنایی ترس و لذت همراه با هم هر بار که بعد از یه دوره دوری به هم میرسیم حس اولین دیدارمون توی فرودگاه توی دلم زنده میشه . وقتی که برای اولین بار نگاهم به چشمای همسری افتاد وقتی که دستاش سست شد و ساکش رو رها و کرد و به طرف من اومد اگه دوستش همراهش نبود که جمعش کنه همونجا پس میافتاد .

برقی که توی چشمای همسری بود وقتی اولین بار دیدمش رو هیچوقت دیگه بجز وقتایی که از هم دوریم و بعد دوباره کنار هم میاییم توی لحظه اول فقط میشه دید .

همسری امروز ازم خواست تنها برم فرودگاه

منم قبول کردم

خدا کنه پرواز بی خطری داشته باشه و توی راه راحت باشه .

جمعه من از استرس میمیرم تا سالم برسه و ببینمش .

خدایا خودت همه مسافرا رو از خطر حفظ کن و همشونو صحیح و سالم به خانوادهاشون و عزیزاشون برسون . 

الهی امین

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:23 توسط سارا| |

 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای  بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن  بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های  دروغکی  از اینکه به دروغ بخندمو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 23:56 توسط سارا| |

دوست دارم بهش زنگ بزنم و برای اولین بار فقط گوش شنوا نباشم و فقط حرف بزنم...

دوست دارم تو برف دراز بکشم و سردم نشه ...

دوست دارم یکی بیاد و بهم بگه کیم، چون خودم قدرت فهمیدنش رو ندارم...

دوست دارم یکی کاملن بشناستم و وقتی شناخت ترکم نکنه...

دوست دارم نذاره تو اوج تنهایی ترکش کنم...

دوست دارم پرسه بزنم؛ بی علت و بدون هم پا...

دوست دارم بی هدف با یکی رابطه برقرار کنم...

دوست دارم با دوستای اسمی وقت تلف کنم...

دوست دارم زل زدن رو به کسی که بهم زل زده...

دوست دارم تو  پشه بند دراز بکشم و به پشه های بدبخت فک کنم...

دوست دارم گوش کنم به صدای فرهاد و فریاد هاشو نشنوم...

دوست دارم تظاهر کنم به افسرده بودن...

دوست دارم دری وری بگم...

آخی چه حس خوبی به ادم دست میده وقتی میدونی چی رو دوست داری . وقتی میدونی خیلیا دیگه هم مثل توهمین چیزا رو دوست دارند .

کاش اونی که دوستش داشتم هم  دلش به همین چیزا خوش بود .

کاش

کاش

کاش

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:34 توسط سارا| |

اینجا مثل همیشه ارومه و زندگی در جریان .

اینجا میشی همونی که بودی .

اینجا نیازی نیست همش توی استرس باشی که کاری رو انجام بدی که همه بپسندن .

اینجا من خودمم .

خود خود خودم .

فارغ از غصه و غم .

راستی با دوست همسری هم یه شب رفتیم بیرون تازه ماشین گرفته و رفتیم دریا ولی امان از باد منم همچین یه نموره سرما خوردم .

تازگیا کمتر با همسری ارتباط داریم .

در حد ۴ یا ۵ تا اس ام اس در طول روز

شاید وقت نداره شاید کار داره شاید خسته باشه شاید هم ....

امروز براش نوشتم که دیگه از اینکه از هم بیخبر باشیم عادی شده و شاید بهتر باشه اینجوری لااقل یکمون راحتتر نفس میکشه .

نوشت نه عزیزم من کار داشتم الانم خسته هستم تازه اومدم خونه .

شاید همه همینطور باشند و این عجیب نباشه .

ولی به نظر م اینهمه بی حرفی هم خودش یکی از بزرگترین مشکلات یه زن و شوهره .

دوری از همسری برام درد اوره و دلتنگم میکنه .

ولی وقتی فکرشو میکنم که دوباره برگردم اونجا همه چی همونجوری که بوده هست و دوباره تنهاییهام شروع میشه دلم ........

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:27 توسط سارا| |

بالاخره بعد از دوری طولانی و دلتنگی شدید رسیدم خونه بابام .

اخی

دنیا رو بهم دادند توی فرودگاه بابا و مامانم رو دیدم .

جمعه صبح از ساعت ۹ و نیم من راه افتادم و تنها اومدم خونه باباییم .

الهی بگردم دلم برای همسری میسوزه .

تعطیلاتش خراب شد بخاطر من .

من امتحان داشتم اونم نتونست جایی بره .

حالا بقیه داستان رو مفصل مینویسم فعلا ساعت ۱ و چهل و پنج  دقیقه شبه منم هلاک خوابم .

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 1:45 توسط سارا| |

اخ جون اخ جون

رفتیم برف بازی اینقدر خوش گذش .

صبح روز یک شنبه منو همسری ساعت ۱۱  ونیم بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم نهاربریم بیرون .

و ساعت ۱ و نیم از خونه زدیم بیرون .

نهار رو رفتیم سمت کیاسر یه جوجه کباب مشتی درست کردیم خوردیم حالشو بردیم .

تنهایی اینقدر صفا داشت .

یه الاچیق چوبی دوطبقه گیر اوردیم رفتیم طبقه بالاش یه اتیش مشتی هم توش درست کردیم و صفا سیتی .دور تا دورمون سفید بود از برف . وای که چه حالی داد خیلی خوشم اومد .

دوشنبه هم زنگ زدم نتیجه امتحاناتم رو گرفتم که  قبول شدم خدا رو شکر

سه شنبه هم خونه مادر همسری بودیم ازنهار و شام .

امروزم نهار درست کردم و اومدم دفتر .

احتمالا پس فردا هم میخوام برم خونه بابام کیش .

دلم برای باباییم خیلی تنگه .

از طرفی دلم برایهمسری میگیره میدونم اون نیست بهم خوش نمیگذره . عصبی شدم از اینکه همش باید تنها توی خانوادم باشم و شوهرم هیچ وقت نیست .

توی خوش ترین لحظه هایی که کنار خانوادم هستم بازم یه چیزی کم دارم که شادیم تکمیل بشه و اونم وجود همسرم کنارمه .

اکثرا تنها کنار خانوادم هستم وقتایی هم همسری هست اینقدر کوتاهه که اصلا به حساب نمیاد .

خدایا من راضیم به رضای تو .حتما اینجوری صلاح میدونی دیگه .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 10:38 توسط سارا| |

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری ...!!


دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت...


سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !


من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام ؟


من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......


دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!


می‌خواهمت هنوز


گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .


اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...


حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,


حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,


می ‌خواهمت هنوز ...


به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...


دلتنگت شده ام به همین سادگی

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:48 توسط سارا| |

بیاییم مردانه زنها را گرامی بداریم؛
این بار اگر زن زیبارویی را دیدیم، هوس را زنده به گور کنیم و خدا را شکر کنیم برای خلق این زیبایی؛
زیر باران، اگر دختری را سوار کردیم، به جای شماره به او امنیت بدهیم؛
او را به مقصد مورد نظرش برسانیم، نه به مقصد مورد نظرمان؛
هنگام ورود به هر جایی، با احترام بگوییم، اول شما؛
در تاکسی، خودمان را به در بچسبانیم نه به او؛
در اتوبوس جای خود را به پیرزنی بدهیم که ایستاده،
و ...
بیایید فارغ از جنسیت کمی واقعاً مرد باشیم...،
نه این که از مردی فقط کُتَش و سیبیلش را داشته باشیم!،
بیایید واقعاً مردانه زنها را گرامی بداریم...
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:33 توسط سارا| |

اه اه اه

مثلا طرح زدیم اینتر نت ماهانه ایرانسل گرفتیم که توی خونه هم اینتر نت دم دستمون باشه . چه قرتی بازیا .

هیچ سایتی رو که باز نمیکنه .

هیچ فایلی که دانلود نمیکنه .

همش قطع و وصل میشه .

همین بلاگفا رو هم با هزار جون کندن بالا میاره .

اینم شانس ما .

راستی چه ربطی به شانس داشت ؟

هیچی .

روزا هم میاد و میره . تنها اتفاق خوشایندی که توی این روزا افتاده این بوده که من یکم رانندگیم بهتر شده . اونم که امروز ماشین خراب شد .

بازم شانسه منه ؟

نه بابا شانس چیه .

خلاصه که موج مثبتم با موج منفیم درگیری شدیدی دارند و توی این زد و خورد یه راند مثبتم برنده یه راند منفیم  نیدونم باید منتظر گذززمان بود .

همه چی خوبه . من خوبم . همسری خوبه . زندگی خوبه . همه چی ارومه خیلی اروم خیلی خیلی اروم .

پری شب هم رفتیم سرو پیتزا خوردیم با همسری .

دیشب  قرار بود ساعت ۳ صبح بریم حلیم بخوریم که  ساعت ۲ شب تازه خوابیدیم و خواب موندیم .

...

..

.

خوب چیه خوابمون برد نرفتیم دیگه .

امروزم نهار خونه مادرشوهری بودیم . الانم فوتبال داره نشون میده همسری داره میبینه منم دارم تند تند می اپم .

همسری بهم میگه دارم افسرده میشم و باید برم خونه بابام یکم روحیم عوض شه .

دلم نمیخواد اونجا برم دلم براشون خیلی تنگه ولی دوست دارم توی تنهایی باشم .

تازگیا دوست ندارم تنهاییم رو با هیچی عوض کنم . توش ارامش دارم .

دائما میخوام کارامو زود زود تموم کنم که تنها بشم و بیکار بشینم یه جا و فقظ به نقطه خیره بشم .

سکوت و تنهایی رو خیلی دوست دارم .

نیدونم شاید حالم بده ولی خودم که اینجوری حس نمیکنم .

حالم خوبه .

من خوبم .یا شایدم باید بگم ما خوبیم .

فعلا همینا دیگه .

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:24 توسط سارا| |

Design By : nightSelect.com